میلاد گل نرگس

دست تو باز میكند، پنجرههای بسته را
هم تو سلام میكنی، رهگذران خسته را
دوباره پاك كردم و به روی رف گذاشتم
آینه قدیمی غبار غم نشسته را
پنجره بی قرار تو، كوچه در انتظار تو
تا كه كند نثار تو، لاله دسته دسته را
شب به سحر رساندهام، دیده به ره نشاندهام
گوش به زنگ ماندهام، جمعه عهد بسته را
این دل صاف، كم كمك شدهست، سطحی از تَرك
آه! شكسته تر مخواه آینه شكسته را

خدایا ...
خدايا؛ خودت را به من بشناسان، زيرا اگر خودت را به من نشناساني تو و پيامبرت را نمي شناسم
خدايا؛ پيامبرت را به من معرفي فرما، زيرا اگر پيامبرت را به من نشناساني حجت تو را نخواهم شناخت
خدايا؛ حجتت را به من بشناسان، زيرا اگر حجتت را به من نشناساني نسبت به دينم گمراه مي گردم
خدايا؛ مرا به مرگ جاهليت نميران و پس از آنکه هدايتم نمودي قلبم را دچار انحراف و ترديد مساز
خدايا؛ مرا بر دين خودت ثابت بدار و مرا بر طاعت خويش بکار گير و قلبم را براي صاحب امرت مطيع و نرم کن
و مرا در عرصه هاي امتحان هايي که از
و مرا در عرصه هاي امتحان هايي که از
بندگانت به عمل مي آوري عافيت ببخش


از نو شکفت نرگس چشم انتظاري ام
گل کرد خار خار شب بي قراري ام
تا شد هزار پاره دل از يک نگاه تو
ديدم هزار چشم در آيينه کاري ام
گر من به شوق ديدنت از خويش مي روم
از خويش مي روم که تو با خود بياري ام
بود و نبود من همه از دست رفته است
باري مگر تو دست بر آري به ياري ام
کاري به کار غير ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاري ام
تا ساحل نگاه تو چون موج بي قرار
با رود رو به سوي تو دارم که جاري ام
با ناخنم به سنگ نوشتم : بيا , بيا
منبع:http://mahdie-zahra.blogfa.com/
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 0:55 توسط توحید
|