پیغام گیرشاعران

پیغام گیر حافظ :


رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!


تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!


بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام


زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !




پیغام گیر سعدی:


از آوای دل انگیز تو مستم


نباشم خانه و شرمنده هستم


به پیغام تو خواهم گفت پاسخ


فلک را گر فرصتی دادی به دستم




پیغام گیر فردوسی :


نمی باشم امروز اندر سرای


که رسم ادب را بیارم به جای


به پیغامت ای دوست گویم جواب


چو فردا بر آید بلند آفتاب

ادامه نوشته

راستی! فاطمیه نزدیک است وتصاویر/ باغ فدک حضرت زهرا(س)

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را... نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید ، حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

گفت : آرام باش ! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

------------

صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن ! این صدای روضه ی کیست؟

طرف کوچه رفتم و دیدم

در و دیوار خانه ای مشکی است

-------------

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه ، مادر ، دوشنبه، در ، کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است

 سید حمید برقعی

ادامه نوشته

حكايتي از مولانا

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟

 
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !
پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
 
نتيجه گيري  مولانا از بيان اين حكايت:‌

 
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه

 
تنها راه تغییر عادتها، تكرار رفتارهای تازه است

سروده عارفانه از استاد الهی قمشه ای

 
پرسند الهی کیستی من عاشقی بی حوصله
آواره‌ای بی خانمان دیوانه ای بی سلسله
 
پروانه ای پر سوخته شمع وفــا افــروخته
زاهل صفا آموخته عشق و جنون و ولوله
 
مشتاق یار خویشتن حیران به کار خویشتن
دور از دیار خویــشتن یاران هــزاران مرحله
 
در راه آن دیر آشنا من شمع جان کردم فنا
گه سوختم گه ساختم گریان و خندان بی گله
 
خندیم ما دیوانگان بر قصر خاک و خاکیان
آنسان که می خندد فلک بر آشیان چلچــله
ادامه نوشته

دلبسته یاران خراسانی خویشم

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گران‎جانی خویشم
بشکسته‌تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده‎دل از خویشم و زندانی خویشم
هرچند امین بسته دنیا نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم 

من موجم و سرگرم پریشانی خویشم
حیران سواد خط پیشانی خویشم
با آن‎که بهار است و هوا مشک‌فشان است
در دام هوس ماندم و زندانی خویشم
بگذار که با جوهر اشکم بنویسم
ای نفس! در این دایره قربانی خویشم
در ساحل آرام رضا از سر تسلیم
من خانه به دوش دل طوفانی خویشم
تا سر بگذارم به غبار قدم دوست
بی‌تاب‌تر از دیده بارانی خویشم
من ذره ناچیزم و در چشمه خورشید
حیرت‎زده از آینه‎گردانی خویشم
گر قسمت من بخت غزالی نشد، اما
دلخوش به همین شور غزلخوانی خویشم
تا بر سر مکن سایه این چتر بهشتی است
آسوده‎دل از بی‌سر و سامانی خویشم
پایان غزل مصرع زیبای امین است
دلبسته یاران خراسانی خویشم 

هوالشهید

به سوی جبهه می رفت ونگاهش سوی مادربود
وداعی کرد طولانی که گویی بار آخر بود

و او می رفت آهسته به سوی خاکریز عشق
وجبهه از حضور او پر از احساس باور بود

دو چشمش خیس از اشک و دلش لبریز از احساس
میان جمع بود اما دل او جای دیگر بود

عجب حال عجیبی داشت آن شب در دل سنگر
و او آماده پرواز مثل یک کبوتر بود

زمان حمله نزدیک و همه آماده رفتن
نوای کاروان آن شب پر از الله اکبر بود

چفیه روی دوش او به سر سربند یا حیدر
و او در کارزار جنگ چو سربازی دلاور بود

زمین دریایی از خون شد،زمرگ لاله های سرخ
و او مانند یک ماهی به شط خون شناور بود

که ناگه ترکشی خورد و تبسم کرد و پرپر شد
از او در ذهن من باقی، همان لبخند آخر بود.



 

چو غفلت کردم از چشمان الله

دلم سخت از همه دنیا کبودست
جوانی چون درخت پای رودست
اگر روزت غنیمت بس شماری
به ریشه آب پاکی را گماری
تن و جانت شود چون آب سالم
دل و عقلت کند حکمی چو عالم
خدا داند که از روی جهالت
بکردم پشت ... بر روی رسالت
خیانت کرده بر دین محمد
برفتم سمت آن جهلم مجدد
چو آن چشم خدارا دور دیدم
به کفر و شرک و بتهایی رسیدم
چو غفلت کردم از چشمان الله
سرم خوردش به سنگ سخت .. والله
نماز بی ولی شرک جلی است
ولی و سرورم سید علی است

5 دلیل محکم برای اثبات وجود خداوند

آیا خدا وجود دارد؟ 5 دلیل محکم برای اثبات وجود خداوند

آیا تاکنون به این فکر کرده اید کسی شواهدی برای اثبات وجود خداوند به شما نشان دهد؟ بدون هیچ حکم و اجباری مبنی بر اینکه، “شما باید ایمان داشته باشید،” در این مقاله سعی نموده ایم با ارائه چند دلیل وجود خدا را اثبات کنیم.

اما قبل از شروع به این نکته توجه کنید. وقتی در مورد امکان وجود خدا صحبت می کنیم، کتب آسمانی می گویند افرادی وجود دارند که شواهد محکمی برای اثبات وجود خدا دیده اند اما حقیقت خدارا انکار کرده اند. از سوی دیگر او به کسانی که می خواهند بدانند آیا خدایی وجود دارد، می گوید “اگر مرا جستجو کنید خواهید یافت؛ وقتی که مرا با تمام قلبتان جستجو کنید مرا پیدا می کنید.” قبل از پرداختن به حقایقی در مورد وجود خدا از خودتان بپرسید، اگر خدا وجود داشته باشد، آیا می خواهم او را بشناسم؟ در اینجا چند دلیل برای اثبات وجود خداوند ارائه شده است…

ادامه نوشته

تقوا و شرف


در کلاس حفظ تقوا و شرف

دختران درند و چادر چون صدف


بهترین سرمایه زن چادر است

زانکه زن را زینت زن ، چادر است


حفظ چادر ، حفظ دین و مذهب است

شیوه زهرا و درس زینب است


حفظ چادر نص قرآن مجید

قفل جنت را بود تنها کلید


حفظ چادر سد فحشا می شود

روسفیدی نزد زهرا می شود

نگاهم رو به سمت تو

نگاهم  رو  به سمت  تو ،    شبم  آیینه ی   ماهه
دارم  نزدیکتر  میشم   ،  یه  کم   تا آسمون راهه
به   دستای ن   یاز من ،  نگاهی  کن از اون  بالا
من  این  آرامش محضو  ،  به تو مدیونم   این  روزا
خدایا  دوستت دارم  واسه هر چی  که بخشیدی
همیشه این تو هستی که ازم حالم   رو پرسیدی
بازم چشمامو  می بندم  که خوبی ها تو بشمارم
نمی تونم    فقط     میگم   خدایا   دوستت  دارم
تو  دیدی  من خطا کردم  ، دلم گم شد دعا کردم
کمک   کن  تا  نفس  مونده به آغوش  تو  برگردم
تو  حتی ازخودم  بهتر، غریبی هامو می شناسی
نمی خوام چتر  دنیا  رو که  تو  بارون   احساسی



توخودت کاش بیایی

nime shaban yasgroup 13 تصاویر متحرک ولادت امام زمان (عج) و نیمه شعبان – سری چهارم

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی...
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!

nime shaban yasgroup 38 تصاویر متحرک ولادت امام زمان (عج) و نیمه شعبان – سری چهارم
 
جواب امام زمان علیه السلام:
 
تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟
باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ،زمحبت،زغمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت ،
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ،
و به آفاق نبردند صدایت
و غریب است امامت
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت ! کاش بیایی
به خودت کاش بیایی...!
 
www.amin-7.blogfa.com

امین عابدینی

میلاد گل نرگس

 


 
دست تو باز می‏كند، پنجره‏های بسته را

هم تو سلام می‏كنی، رهگذران خسته را

دوباره پاك كردم و به روی رف گذاشتم

آینه قدیمی غبار غم نشسته را

پنجره بی قرار تو، كوچه در انتظار تو

تا كه كند نثار تو، لاله دسته دسته را

شب به سحر رسانده‏ام، دیده به ره نشانده‏ام

گوش به زنگ مانده‏ام، جمعه عهد بسته را

این دل صاف، كم كمك شده‏ست، سطحی از تَرك

آه! شكسته‏ تر مخواه آینه شكسته را


خدایا ...


خدايا؛ خودت را به من بشناسان، زيرا اگر خودت را به من نشناساني تو و پيامبرت را نمي شناسم

 
خدايا؛ پيامبرت را به من معرفي فرما، زيرا اگر پيامبرت را به من نشناساني حجت تو را نخواهم شناخت

 
خدايا؛ حجتت را به من بشناسان، زيرا اگر حجتت را به من نشناساني نسبت به دينم گمراه مي گردم
 

خدايا؛ مرا به مرگ جاهليت نميران و پس از آنکه هدايتم نمودي قلبم را دچار انحراف و ترديد مساز
 

خدايا؛ مرا بر دين خودت ثابت بدار و مرا بر طاعت خويش بکار گير و قلبم را براي صاحب امرت مطيع و نرم کن

و مرا در عرصه هاي امتحان هايي که از


بندگانت به عمل مي آوري عافيت ببخش

nime shaban yasgroup 4 تصاویر متحرک ولادت امام زمان (عج) و نیمه شعبان – سری چهارم

از نو شکفت نرگس چشم انتظاري ام

گل کرد خار خار شب بي قراري ام

تا شد هزار پاره دل از يک نگاه تو

ديدم هزار چشم در آيينه کاري ام

گر من به شوق ديدنت از خويش مي روم

از خويش مي روم که تو با خود بياري ام

بود و نبود من همه از دست رفته است

باري مگر تو دست بر آري به ياري ام

کاري به کار غير ندارم که عاقبت

مرهم نهاد نام تو بر زخم کاري ام

تا ساحل نگاه تو چون موج بي قرار

با رود رو به سوي تو دارم که جاري ام

با ناخنم به سنگ نوشتم : بيا , بيا

منبع:http://mahdie-zahra.blogfa.com/

دلم تنگ است

دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد
چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
چه رنجی از محبتها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاهی آشنا در این همه چشم
ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبک باران ساحل ها ندیدند
به دوسش خستگان باریست دنیا
مرا درموج حسرت ها رها کرد
عجب یار وفاداریست دنیا
عجب خواب پریشانی ست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا

روسری را جلو بکش خواهر ! – شعر خواندنی

yasgroup.ir roosari روسری را جلو بکش خواهر !   شعر خواندنی

 

به به ای خانم قشنگ و ملوس

که قدم می زنی به مثل عروس

ای که در پیش آینه با تاپ

کرده ای یک دو ساعتی میک آپ

روی اجزای صورتت یک یک

ریمل وسایه و رژ و پن کک

شده ای – چشم خواهری! – خوشگل

می بری از بزرگ و کوچک دل

می شود بند عفت از این ناز

چون کمربند سبز تهران، باز!

نگو اصلا که: "ذاتا این مدلم"

خودم این کاره ام عزیز دلم

من که این قدر خویشتن دارم

باز، دیوانه می شوم دارم!

که اگر موجبات ننگی تو

پس چرا این قدر قشنگی تو؟!

خواهرم توی این بریز و بپاش

تا حدودی به فکر ما هم باش

پیش خود فکر کن که مرد غریب

گر ببیند تو را به این ترتیب

از لبش آب راه می افتد

طفلکی در گناه می افتد

من خودم بی خیال دنیاشم

نه که منظور من خودم باشم

مشکل از سوی جوجه کفترهاست

غصه ام معضل جوانترهاست

که به یک جلوه ی زن از مریخ

خل و دیوانه می شوند از بیخ

رشته را می کنند هی پنبه

بس که ناواردند و بی جنبه

ما که داریم خانه ای در بست

تازه ویلای دوستان هم هست!

غالبا عصرها همانجایم

هفته ای یک دو روز تنهایم

الغرض این از این همین دیگر

روسری را جلو بکش خواهر!

 

اشعار ولادت امام زمان (عج)

گفتم که از فراغت عمریست بی قرارم

گفت از فـــراق یاران من نیز بی قرارم

گفتم به جز شما من فریاد رس ندارم

گفتا به غیر شیعه من نیز کس ندارم

گفتم که یاوررانت مظلوم هر دیــارند

گفتا مرا ببینند مظلــــــــــوم روزگارم

گفتم که شیعیانت در رنـج و در عذابند

گفتا به حال ایشان هر لحظه اشکبارم

گفتم که شیعیانت جمعند به یاری تو

گفتا که من شب و روز در انتظار یارم

گفتم به شــــیعیانت آیا پیـــــام داری

گفتا که گفته ام من هر دم در انتظارم

گفتم که ای امامم از ما چرا نهانــــــی

گفتا به چشم محرم همواره آشکارم

گفتم به چشم انوار آیا که پا گـــذاری

گفتا که شستشو ده شایدکه پا گذارم

 

nime shaban yasgroup 6 اشعار ولادت امام زمان (عج)   سری اول

ادامه نوشته

خدا با عشق

هر مسلمانی که عاشق می شود

در خور او کار مشکل می شود

هر که صبرو ظرف او شد بیشتر

سنگ در ظرفش شود سنگینتر

تو شنیدی هر چه میخ وسنگ هست

از برای آن غلام لنگ هست

گر بخواهی سر این اسرار را

تا شوی راحت از آن خر وارها

گوش جانت ده به او ارباب ما

تا بدانی حکمت این کار را


سلام مهربان.خوش آمدی