ستاره
در اوج یقین اگر چه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب، یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست
ماهی
من آمده ام که با تو راهی بشوم
آنی که تو از دلم بخواهی بشوم
دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!
می خواهم از این به بعد ماهی بشوم
جام شراب
ترسم آخر ز غم عشق تو دیوانه شوم،
بیخود از خود شوم و راهی میخانه شوم،
آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب،
نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب.
عشق
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی درجهان رسوا شدن
عشق یعنی سُست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن با ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
نان و نمک
به حرمت
نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است
و طاقتت کوتاه...
نمک را بگذار برای من!
میخواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند.......
قلب من دیوانه ی مهرو وفاست
نغمه هایت با دل من آشناست
ای نگاه خسته ی دیر آشنا
بر دو چشمم خیره شو تا بنگری
شعله های سرکش مهر و وفا
بر دو چشمم خیره شو تا بگسلم
بندهای عفت وفرزانگی
مست ومدهوش از شراب آن نگاه
بهر آغوشت کنم دیوانگی
بر دوچشمم خیره شو تا شعله وار
لب بر آن لبهای خاموشت نهم
بوسمت دیوانه و مست و خراب
چهره بر چهرو بناگوشت نهم
در میان بازوانت بی دریغ
جسم سوزان مرا پنهان نما
از تمنای نگاهی پر عطش
پیکر داغ مرا لرزان نما
شاعر من شاعر دیر آشنا
نغمه هایت با دل من آشناست
چنگ در گیسوی افشانم بزن
قلب من دیوانه ی مهرو وفاست
عشق من افسانه ی هر محفلی ست
بی خبر هستی از این دیوانگی
آه اگر دستم به دامانت رسد
داد دل گیرم ازین بیگانگی
شاعر من بر دوچشمم خیره شو
خیره شو بر این دو چشم پر شرر
تا گشایی پرده های راز را
خیره شو ای شاعر من خیره تر
(فروغ فرخزاد)
بوی عشق کبوتر وحشی
دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که میرسد از راه ؟
یا نیازی که رنگ میگیرد
درتن شاخه های خشک و سیاه ؟
دل گمراه من چه خواهد کرد ؟
با نسیمی که میترواد از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان؟
لب من از ترانه میسوزد
سینه ام عاشقانه میسوزد
پوستم میشکافد از هیجان
پیکرم از جوانه میسوزد
هر زمان موج میزنم در خویش
می روم میروم به جایی دور
بوته گر گرفته خورشید
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شکوفه لبریزم
یار من کیست ای بهار سپید ؟
گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست ای بهار سپید
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را به خویش می خواند ؟
سبزه ها لحظه ای خموش خموش
آنکه یار منست می داند
آسمان می دود ز خویش برون
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه گویی که این همه آبی
در دل آسمان نمیگنجد
در بهار او زیاد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار ای بهار افسونگر
من سراپا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد و آرزو شده ام
می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خیس تازه سرد
آه با این خروش و این طغیان
دل گمراه من چه خواهد کرد ؟
(فروغ فرخزاد)
جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم
جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت سادهء غمیست
آشیانه جستجو نمی کنم
در تنی که شبنمیست
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگیست
یادگارها کشیده اند
مردمان رهگذر:
قلب تیرخورده
شمع واژگون
کاش ما آن دو پرستو بودیم
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه ، اکنون دیریست
که فرو ریخته در من ، گوئی
تیره آواری از ابر گران
دل مــن عیب مکن
دلم برای کسی تنگ است
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که هست
ولی نیست...
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود
....كسي كه دوستش دارم ....
کودکی ها
کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای دور اجاقی ساده بود
شب که میشد نقشها جان میگرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
میشدم پروانه خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوجی نبود
باری ما جفت و طاقی ساده بود
قهر میکردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
مقام معلم
گنج عشق جاودان اندوختن
می توان در سایه آموختن
پس، سویدای سواد آموختیم
اول از استاد، یاد آموختیم
از معلم جان روشن یافتیم
یا مهدی یامهدی مددی
نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان
یا مهدی یامهدی مددی
اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری
پرنده قفس
به یارانم بگو وقتی مرا به ظاهر مرده دیدند
اگر اندوهگین بودم برایم بگریند
گمان نکنید که من مرده ام
به خدا سوگند که من نمرده ام
من پرنده ام و این قفس تن من است
از قفس پریده ام از بند آن آزاد شده ام
با مرگ نجات یافتم و اکنون خدارا به عیان می بینم
جان ها را از قفس تن ها برهانید تا خدا را آشکارا ببینید
شربت مرگ شما را نترساند مرگ انتقال از دنیاست
عنصر جان و تن نیز در همه ما یکسان و همگون است
خود را جز شما نمی بینم و معتقدم که شما هم من هستید
به من رحم کنید تا به خود رحمت آورید
و بدانید که شما در پیِ ما آمده اید
هر کس مرا می بیند خود را تقویت کند
دنیا بر شاخ فنا استوار است
همه ی سخنم با شما این است
که سلام خدا ستایش و نیایش اوست
روزی دل من که تهی بود و غریب
دلنوشته آدم
فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اینك محل سكونت؟
زمین خاك
آن چیست بر گردن نهادی؟
امانت است
منبع:سما آسمانی
ای اميد من
بخوان در چشم من نقش تمنائی که من دارم
ببين در موی خود آشفته رويائی که من دارم
گر آزارم دهی کز حلقه عشق تو بگريزم
ندارد تاب رفتن ناتوان پائی که من دارم
خدا را ای اميد من خريدار وفايم شو
که يابد گرمی بازار٬کالائی که من دارم
مرا از قلب بی آرام بيدارم عجب آيد
که خوابش در نميگيرد به لالائی که من دارم
فغان از بخت بد کز شعله های تابناک دل
نمی يابد فروغ اين تيره شبهائی که من دارم
خدا را همدمی کن ماه من با من که در دنيا
نگيرد با کس الفت روح تنهائی که من دارم
نگردد بر زبان آزاده را جز آرزو حرفی
بخوان در چشم من نقش تمنائی که من دارم
تمام محال ها
خطی کشید روی تمام سئوال ها
با محبت جمله سازيد
در انتظار امام عصر(عج) شعر از امام خامنه ای
دلم قرار نميگيرد از فغان بي تو
سپندوار زكف دادهام عنان بي تو
ز تلخ كامــي دوران نشد دلـــم فارغ
زجام عشق لبي تر نكرد جان بي تو
چون آسمان مه آلودهام زتنـگ دلــي
پر است سینه ام از اندُه گران بی تو
نسيم صبح نميآورد ترانـه شـوق
ســر بهار ندارنـــد بلبــلان بي تــو
لب از حكايت شبهاي تــــار ميبنــدم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بي تو
چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان
نميزنــد سخنــم آتشي به جان بي تو
ز بی دلی و خموشی چو نقش تصویرم
نميگشايــدم از بي خودي زبان بي تـو
عقيق سـرد به زيــر زبان تشنه نهـم
چو يادم آيد از آن شكرين دهان بي تو
گزارش غم دل را مگر كنم چو «امين»
جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو
زندگی یعنی چه؟
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
زنده یاد سهراب سپهری
پاییز
سرم را بگذار و یک درآغوش من گریه کن
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
سرم را بگذار و یک درآغوش من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
ماه من غصه چرا...؟
آسمان را بنگرکه هنوز بعدصدهاشب و روز/
مثل آن روز نخست/
گرم و آبی وپرازمهر...به ما میخندد/
یازمینی را که...دلش از سردی شب های خزان/
نه شکست و نه گرفت/
بلکه ازعاطفه لبریز شد و...نفسی ازسرامید کشید./
و در آغاز بهار.../
دشتی از یاس سفید...زیر پاهامان ریخت/
تابگوید که هنوز...پرامنیت احساس خداست./
ماه من...غصه چرا؟/
تو مرا داری و من هرشب و روز/
آرزویم همه خوشبختی توست./
ماه من...دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن/
کار آنهایی نیست که خدا را دارند/
ماه من...غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید/
یا دل شیشه ایت...از لب پنجره ی عشق...به زمین خورد و شکست/
با نگاهت به خدا/
چترشادی وا کن.../
وبگو با دل خود...که خدا هست...خدا هست...ماه من غصه چرا؟/
او همانیست که در تاریک ترین لحظه ی شب/
نور امید نشانم میداد.../
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد/
همه ی زندگی ام غرق شادی باشد/
ماه من...غصه اگر هست...بگو تا باشد!/
معنی خوشبختی...مهر ورزیدن و دوست داشتن است/
این همه شادی وشور...این همه غصه و مرگ...این همه مرگ و تولد/
چه بخواهی و چه نه/
میوه ی یک باغ اند.../
همه را با هم و با عشق بچین...ولی از یاد مبر...!/
پشت هر کوه بلند...سبزه زاریست پر از یاد خدا/
و در آن باز کسی میخواند...که خدا هست...خدا هست هنوز.../
ماه من غصه چرا...؟!
شعر
دلش از غصه حزین بود و غمین
حال من می گو یم
که نشد بال زدو پرواز کرد
زندگی اجبار نیست
زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است
تو عبور خواهی کرد
از همان پنجره ها
با همان بال و پر پروانه
به همان زیبایی
به همان آسانی
زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست
زندگی آسان است
بی نهایت باید شد تا آن را یا فت
زندگی ساده تر از امواج است
پس بیا تا بپریم
وتا شبنم آرامش صبح
تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم
تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم
توبه یک جوان عرب بزهکار وفاسد
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
عشق او تنها عبور از انتظار
من پذیرفتم که عشق افسانه است
بوی محبت
این شب ها
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
همیشه به یاد داشته باش
و به خاطر آنچه داری شکرگذار.....
|
|
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا ...
بـی نظـم چیـده باشـد !
عشق
بگذار بگریم
بگذار دخترک زیبای گیسو بافته ای شوم
در سوگ مرگ مادری جوان بگریم
بگذار پسرک بانمک وخواستنی شوم
در سوگ پدری راد مرد و باغیرت بگریم
بگذار برادری با وفا و باهمت شوم
در سوگ خواهر زیبای خفته در خاک بگریم
بگذار خواهر شکسته بالی شوم
در سوگ برادر دلسوز به خواهر خود بگریم
بگذار که من فرهاد کوه کنی شوم
در سوگ یار شیرین لب سرو قامتم بگریم
بگذار نوعروس سرمه چشمی شوم
در سوگ داماد حجله در خاکم بگریم
بگذار تا مادر دلسوخته ای شوم
در سوگ طفل سیر نشده ز شیرم بگریم
بگذار پدری در آرزوی دامادی پسر شوم
در سوگ مرگ پسر چهل روزه ام بگریم
بگذار بگریم
بگذار ایرانی نوشته در تاریخ شوم
در سوگ دردی که به آذربایجان رسیده بگریم
بگذار انسان دردآشنا و درد دیده شوم
در سوگ انسان ورزقان و اهرو هریس بگریم
بگذار بگریم
(سروده علی اصغر احتشامی راد)