زندگی بوی خوش نسترن است

زندگی بوی خوش نسترن است
بوی یاسی است که گل کرده به دیوار نگاهِ من و تو
زندگی خاطره است
زندگی خنده یک شاپرک است بر گل ناز
زندگی رقص دل انگیز خطوط لب توست
زندگی شیرین است
 
 
 
زندگی کوتاه است
نه غمش می‌ارزد
و نه شادی ماندن دارد …
بهترین راه برایت این است
که بخندی و بخندی و بخندی
به غمش …
به کَمش …
و به زیادیِ غمش…

ستاره

در اوج یقین اگر چه تردیدی هست

در هر قفسی کلید امیدی هست

چشمک زدن ستاره در شب، یعنی

توی چمدان ماه خورشیدی هست

ماهی

من آمده ام که با تو راهی بشوم

آنی که تو از دلم بخواهی بشوم

دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!

می خواهم از این به بعد ماهی بشوم

جام شراب

ترسم  آخر ز غم عشق تو دیوانه  شوم،

بیخود از خود شوم و راهی میخانه شوم،

آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب،

نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب.

عشق

عشق یعنی مستی و دیوانگی

 

عشق یعنی با جهان بیگانگی

 

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

 

عشق یعنی سجده با چشمان تر

 

عشق یعنی سر به دار آویختن

 

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

 

  عشق یعنی درجهان رسوا شدن

 

عشق یعنی سُست و بی پروا شدن

 

عشق یعنی سوختن با ساختن

 

 
عشق
یعنی زندگی را باختن

نان و نمک

                                                  به حرمت
نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است
و طاقتت کوتاه...
نمک را بگذار برای من!
میخواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند.......

 

قلب من دیوانه ی مهرو وفاست

نغمه هایت با دل من آشناست
ای نگاه خسته ی دیر آشنا
بر دو چشمم خیره شو تا بنگری
شعله های سرکش مهر و وفا
بر دو چشمم خیره شو تا بگسلم
بندهای عفت وفرزانگی
مست ومدهوش از شراب آن نگاه
بهر آغوشت کنم دیوانگی
بر دوچشمم خیره شو تا شعله وار
لب بر آن لبهای خاموشت نهم
بوسمت دیوانه و مست و خراب
چهره بر چهرو بناگوشت نهم
در میان بازوانت بی دریغ
جسم سوزان مرا پنهان نما
از تمنای نگاهی پر عطش
پیکر داغ مرا لرزان نما
شاعر من شاعر دیر آشنا
نغمه هایت با دل من آشناست
چنگ در گیسوی افشانم بزن
قلب من دیوانه ی مهرو وفاست
عشق من افسانه ی هر محفلی ست
بی خبر هستی از این دیوانگی
آه اگر دستم به دامانت رسد
داد دل گیرم ازین بیگانگی
شاعر من بر دوچشمم خیره شو
خیره شو بر این دو چشم پر شرر
تا گشایی پرده های راز را
خیره شو ای شاعر من خیره تر
(فروغ فرخزاد)

بوی عشق کبوتر وحشی

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که میرسد از راه ؟

یا نیازی که رنگ میگیرد

درتن شاخه های خشک و سیاه ؟

دل گمراه من چه خواهد کرد ؟

با نسیمی که میترواد از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان؟

لب من از ترانه میسوزد

سینه ام عاشقانه میسوزد

پوستم میشکافد از هیجان

پیکرم از جوانه میسوزد

هر زمان موج میزنم در خویش

می روم میروم به جایی دور

بوته گر گرفته خورشید

سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکوفه لبریزم

یار من کیست ای بهار سپید ؟

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست ای بهار سپید

دشت بی تاب شبنم آلوده

چه کسی را به خویش می خواند ؟

سبزه ها لحظه ای خموش خموش

آنکه یار منست می داند

آسمان می دود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد

آه گویی که این همه آبی

در دل آسمان نمیگنجد

در بهار او زیاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری

بر علفهای خیس تازه سرد

آه با این خروش و این طغیان

 دل گمراه من چه خواهد کرد ؟

(فروغ فرخزاد)

جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم

جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم

در فغان لذتی که پاکتر

از سکوت سادهء غمیست

آشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمیست

روی زنبق تنم

بر جدار کلبه ام که زندگیست

یادگارها کشیده اند

مردمان رهگذر:

قلب تیرخورده

شمع واژگون

کاش ما آن دو پرستو بودیم

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهار دیگر

آه ، اکنون دیریست

که فرو ریخته در من ، گوئی

تیره آواری از ابر گران

 

دل مــن عیب مکن


خوب رویــــان جفا پیشه وفــا نیـــــز کنند     به کسان درد فرستنـــد و دوا نیـــــز کننـــد

پادشاهان ملاحت چــــو بــه نخجیـــر روند      صـید را پای ببنـدنـــــد و رهـا نـــیز کننـــد 
                       
نظری کن بــه مــن خسته که اربـاب کـرم      به ضعیفان نــــــظر از بــهر خدا نیــز کننــد

عاشقان را ز بــر خویــش مــران تــــا باتــو      سر و زر هر دو فشانـنــــد و دعا نیـز کننـد 

گر کند میل به خوبــان دل مــن عیب مکن      کاین گناهیست کـه در شهر شما نیز کنند

بوسه ای زان دهن تنــگ بـده یا بـــفروش      کاین متاعیست که بخشنـد و بها نیـز کنند 

تو ختایی بچه ای از تـــو خطا نیست عجب     کان که از اهل صوابنـــــد خطا نـــیــــز کنند

گر رود نام من انــدر دهنت باکــــی نیست     پادشاهان بــــه غلط یـــــاد گـــدا نیـز کنند 

سعدیا گر نکنــــد یـــاد تو آن مــــاه مرنـج       ما کـه باشیــــم کـــه اندیشه ما نیـز کنند

 سعـــــــدی

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریا می دوخت

و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد

و پري دلم را با وجود خود خالي

دلم برای کسی تنگ است

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است

که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

دلم برای کسی تنگ است

که هست

ولی نیست...

کسی ....

کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

....كسي كه دوستش دارم ....

کودکی ها

کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای دور اجاقی ساده بود
شب که میشد نقشها جان میگرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
میشدم پروانه خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوجی نبود
باری ما جفت و طاقی ساده بود
قهر میکردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود

مقام معلم

گنج عشق جاودان اندوختن

می توان در سایه آموختن

پس، سویدای سواد آموختیم

اول از استاد، یاد آموختیم

از معلم جان روشن یافتیم

ادامه نوشته

یا مهدی یامهدی مددی

نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان


یا مهدی یامهدی مددی

اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری


پرنده قفس

 قطعه ای با عنوان «پرنده قفس» از" شهاب الدین سهروردی "

  به یارانم بگو وقتی مرا به ظاهر مرده دیدند

 اگر اندوهگین بودم برایم بگریند

 گمان نکنید که من مرده ام

 به خدا سوگند که من نمرده ام

 من پرنده ام و این قفس تن من است

 از قفس پریده ام از بند آن آزاد شده ام

 با مرگ نجات یافتم و اکنون خدارا به عیان می بینم

 جان ها را از قفس تن ها برهانید تا خدا را آشکارا ببینید

 شربت مرگ شما را نترساند مرگ انتقال از دنیاست

 عنصر جان و تن نیز در همه ما یکسان و همگون است

 خود را جز شما نمی بینم و معتقدم که شما هم من هستید

 به من رحم کنید تا به خود رحمت آورید

 و بدانید که شما در پیِ ما آمده اید

 هر کس مرا می بیند خود را تقویت کند

 دنیا بر شاخ فنا استوار است

 همه ی سخنم با شما این است

 که سلام خدا ستایش و نیایش اوست


روزی دل من که تهی بود و غریب

از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو  مرا  به  شب خاطره برد
در سینه   دلم   از تو  و  یاد تو    تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار  سکوت  به صدای تو    شکست
شد شهر  هیاهو ، این سینه ی  من
فریاد  دلم      به    لبانم    بنشست
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای   منی ،  منم  آ ن   قایق   خرد
با خود تو  مرا   می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر

دلنوشته آدم

فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟
بهشت پاك

اینك محل سكونت؟
زمین خاك

آن چیست بر گردن نهادی؟
امانت است

منبع:سما آسمانی

ادامه نوشته

ای اميد من

بخوان در چشم من نقش تمنائی که من دارم
ببين در موی خود آشفته رويائی که من دارم


گر آزارم دهی کز حلقه عشق تو بگريزم
ندارد تاب رفتن ناتوان پائی که من دارم

خدا را ای اميد من خريدار وفايم شو
که يابد گرمی بازار٬کالائی که من دارم

مرا از قلب بی آرام بيدارم عجب آيد
که خوابش در نميگيرد به لالائی که من دارم

فغان از بخت بد کز شعله های تابناک دل
نمی يابد فروغ اين تيره شبهائی که من دارم

خدا را همدمی کن ماه من با من که در دنيا
نگيرد با کس الفت روح تنهائی که من دارم

نگردد بر زبان آزاده را جز آرزو حرفی
بخوان در چشم من نقش تمنائی که من دارم
 

تمام محال ها

 
خطی کشید روی تمام سئوال ها
 
تعریف ها، معادله ها، احتمالها
 
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
 
خطی دگر به قاعده ها و مثالها
 
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
 
 
قانون لحظه ها و زمانها و سال ها
 
 
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
 
 
خطی به روی دفتر خطها و خال ها
 
 
خطها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
 
 
با عشق ممکن است تمام محال ها..
 

 

 
       فاضل نظری

با محبت جمله سازيد

 
 
از معلمم شنيدم
صبح روز اول سال
« با محبت جمله سازيد. ‌»
اولي قلم تراشيد:
« من محبت را دوست دارم »
دومي تنور دل بتفتيد:
« مادرم محبت است كلاً »
ادامه نوشته

در انتظار امام عصر(عج) شعر از امام خامنه ای

دلم قرار نمي‌گيرد از فغان بي تو
سپندوار زكف داده‌ام عنان بي تو

ز تلخ كامــي دوران نشد دلـــم فارغ
زجام عشق لبي تر نكرد جان بي تو

چون آسمان مه آلوده‌ام زتنـگ دلــي
پر است سینه ام از اندُه گران بی تو

نسيم صبح نمي‌آورد ترانـه شـوق
ســر بهار ندارنـــد بلبــلان بي تــو

لب از حكايت شب‌هاي تــــار مي‌بنــدم
اگر امان دهدم چشم خون‌فشان بي تو

چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان
نمي‌زنــد سخنــم آتشي به جان بي تو

ز بی دلی و خموشی چو نقش تصویرم
نمي‌گشايــدم از بي خودي زبان بي تـو

عقيق سـرد به زيــر زبان تشنه نهـم
چو يادم آيد از آن شكرين دهان بي تو

گزارش غم دل را مگر كنم چو «امين»
جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو


زندگی یعنی چه؟

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

زنده یاد سهراب سپهری

پاییز

پاییز یک شعر است  یک شعر بی‌مانند
زیبا تر و بهتر  از آنچه می‌خوانند
 
پاییز، تصویری رویایی و زیباست
مانند افسون است مانند یک رویاست
 
سحر نگاه او جادوی ایام است
افسونگر شهر است با این‌که آرام است
 
او ورد می‌خواند در باغ‌های زرد
می‌آید از سمتش موج هوای سرد
 
با برگ می‌رقصد با باد می‌خندد
 در بازی‌اش با برگ او چشم می‌بندد
 
تا می‌شود پنهان  برگ از نگاه او،
پاییز می‌گردد دنبال او، هر سو

 
هرچند در بازی  هر سال، بازنده‌ست
بسیار خوشحال است  روی لبش خنده‌ست
 
من دوست می‌دارم آوازهایش را
هنگام تنهایی لحن صدایش را
 
مانند یک کودک خوب و دل انگیز است
یا بهتر از این‌ها «پاییز، پاییز است!»

سرم را بگذار و یک درآغوش من گریه کن‌

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

 

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌

 

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

 

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

 

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

 

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

سرم را بگذار و یک درآغوش من گریه کن‌

 

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

ماه من غصه چرا...؟

آسمان را بنگرکه هنوز بعدصدهاشب و روز/
مثل آن روز نخست/
گرم و آبی وپرازمهر...به ما میخندد/
یازمینی را که...دلش از سردی شب های خزان/
نه شکست و نه گرفت/
بلکه ازعاطفه لبریز شد و...نفسی ازسرامید کشید./
و در آغاز بهار.../
دشتی از یاس سفید...زیر پاهامان ریخت/
تابگوید که هنوز...پرامنیت احساس خداست./
ماه من...غصه چرا؟/
تو مرا داری و من هرشب و روز/
آرزویم همه خوشبختی توست./
ماه من...دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن/
کار آنهایی نیست که خدا را دارند/
ماه من...غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید/
یا دل شیشه ایت...از لب پنجره ی عشق...به زمین خورد و شکست/
با نگاهت به خدا/
چترشادی وا کن.../
وبگو با دل خود...که خدا هست...خدا هست...ماه من غصه چرا؟/
او همانیست که در تاریک ترین لحظه ی شب/
نور امید نشانم میداد.../
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد/
همه ی زندگی ام غرق شادی باشد/
ماه من...غصه اگر هست...بگو تا باشد!/
معنی خوشبختی...مهر ورزیدن و دوست داشتن است/
این همه شادی وشور...این همه غصه و مرگ...این همه مرگ و تولد/
چه بخواهی و چه نه/
میوه ی یک باغ اند.../
همه را با هم و با عشق بچین...ولی از یاد مبر...!/
پشت هر کوه بلند...سبزه زاریست پر از یاد خدا/
و در آن باز کسی میخواند...که خدا هست...خدا هست هنوز.../
ماه من غصه چرا...؟!

شعر

شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است
دلش از غصه حزین بود و غمین

حال من می گو یم
زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست

که نشد بال زدو پرواز کرد
زندگی اجبار نیست

زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است
تو عبور خواهی کرد

از همان پنجره ها
با همان بال و پر پروانه

به همان زیبایی
به همان آسانی

زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست
زندگی آسان است

بی نهایت باید شد تا آن را یا فت
زندگی ساده تر از امواج است

پس بیا تا بپریم
وتا شبنم آرامش صبح

تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم
تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم

توبه یک جوان عرب بزهکار وفاسد

 
 
یا رب به در تو روســیاه آمده ام
بر درگه تو به اشک و آه آمده ام
 
اذنم بده راهم بده ای خـالق من
افکنده سر و غرق گناه آمده ام
 
عمرم به گناه ومعصیت شد سپری
با بار گنه حضور شاه آمده ام
 
گم کرده ره و منزل پرخوف وخطر
طی کرده بسوی شاهراه آمده ام
 
یارب تو کریمی و رحیمی و عطوف
بــا عــذر و اشــتـبـاه آمــده ام
 
غــفــار توئی صــمـد توئی بـنـده منم
محتاجم و با حال تباه آمــده ام
 
با بـیـم و امـیـد و حـالـت اســتــغــفـار
با چشم تر و نامه سیاه آمده ام
 
یـا رب تــو بــده بـــراأت آزادی مـن
درمـانده مـنم بهر پـنـاه آمـــده ام
 
من معترفم به جرم و عصیان و گـناه
در بـارگـهت چو پرِّ کاه آمده ام
 
دریای کــرم توئی و مـن ذره خــاک
با لطف تواینگونه به راه آمده ام
 
دسـت مـن افـتـاده نـالان تـو بـگـیـر
چون یوسفم و ز قعر چاه آمده ام
 
یا رب به مـحـمـد و عـلـی و زهـرا
پهـلوی شکـسته را گواه آمـده ام
 
حقّ حـسـن و حسـیـن و اولاد حسین
نـومـید مکن که روسیاه آمده ام
 
بـر نــامــه اعـمـال مـحـبـت نـظـری
بر عمر گذشته عذرخواه آمده ام

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
پشت سر هر آنچه كه دوستش می داری
و تو برای این كه معشوقت را از دست ندهی
بهتر است بالاتر را نگاه نكنی
زیرا ممكن است چشمت به خدا بیفتد
و او آنقدر بزرگ است
كه هر چیز پیش او كوچك جلوه می كند
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
اگر عشقت ساده است و كوچك و معمولی
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح
خدا چندان كاری به كارَت ندارد
اجازه می دهد كه عاشقی كنی
تماشایت می كند و می گذارد كه شادمان باشی . . .
اما هر چه كه در عشق ثابت قدم تر شوی
خدا با تو سختگیرتر می شود
هر قدر كه در عاشقی عمیق تر شوی و پاكبازتر
و هر اندازه كه عشقت ناب تر شود و زیباتر
بیشتر باید از خدا بترسی
زیرا خدا از عشق های پاك و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد
مگر آنكه آن را به نام خودش تمام كند
پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است
و هر گامی كه تو در عشق برمی داری
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
و آنگاه كه گمان می كنی معشوق چه دست یافتنی است
و وصل چه ممكن و عشق چه آسان
خدا وارد كار می شود و خیالت را درهم می ریزد
و معشوقت را درهم می كوبد
معشوقت ، هر كس كه باشد
و هر جا كه باشد و هر قدر كه باشد
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد
معشوقت می شكند و تو نا امید می شوی
و نمی دانی كه نا امیدی زیباترین نتیجه عشق است
نا امیدی از اینجا و آنجا
ناامیدی از این كس و آن كس
ناامیدی از این چیز و آن چیز
تو نا امید می شوی و گمان می كنی
كه عشق بیهوده ترین كارهاست
و برآنی كه شكست خورده ای
و خیال می كنی كه آن همه شور و آن همه ذوق
و آن همه عشق را تلف كرده ای
اما خوب كه نگاه كنی
می بینی حتی قطره ای از عشقت
حتی قطره ای هم هدر نرفته است
خدا همه را جمع كرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است
خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی
كه پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود كه این همه راه آمده ای
و برای من بود كه این همه رنج برده ای
و برای من بود كه اینهمه عشق ورزیده ای
پس به پاس این ؛
قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است كه هیچ كس ندارد
تا به تو ارزانی اش كند
فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و نا امیدتر
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیكتر
راستی :
اما چه زیباست
و چه باشكوه و چه شورانگیز
كه پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عشق او تنها عبور از انتظار



من به دنبال کسی می گردم که دلش چون یاس است
چشم هایش به صفای گل سرخ
دستهایش پلی از احساس است
من به دنبال کسی می گردم که سرانجام نگاهش آبیست
سینه اش داغ شقایق دارد
آسمان دل او مهتابیست
من به دنبال کسی می گردم در قنوت چشم های غم زده
در حریر خاطرات کودکی
در سکوت سربی ماتم زده
من دنبال کسی می گردم در غروب غربت آینه ها
درطلسم غصه های شاپرک
در تمام عقده ها و کینه ها
من به دنبال کسی می گردم عاشق بال کبوتر باشد
دستهای او چنان پروانه ای
روی گلهای معطر باشد
من به دنبال کسی می گردم موج در دریای عمرش بی قرار
اشکها در چشم او چون آینه
عشق او تنها عبور از انتظار

من پذیرفتم که عشق افسانه است

من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم شاید فراموشت  کنم
در فراموشی هم آغوشت کنم
میروم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخورد های سرد  را
آرزو  دارم  شبی  تنها  شوی
لحظه ای هم غصه با غم ها شوی
آرزو دارم  بفهمی  درد چیست
آنکه  بشکسته دلش از درد کیست
آرزو دارم  دمی عاشق  شوی
سینه سوز و هم دم مشکل شوی
آرزو دارم بفهمی عشق چیست
آنکه هر  لحظه بیادت بوده  کیست
من سخن کوتا کنم از آرزو
آرزویت بوده هر دم آرزو
من كه  هر لحظه  تو را  یاد كنم
با یاد تو هر دم دل خود شاد كنم
من كه در بازی عشق  باخته ام
در كنج خرابه  خانه ای ساخته ام
در كنج خرابه به تو من فكر كنم
با  هر نفسم اسم تو را  ذكر  كنم
با ذكر تو در دل آتش افروخته ام
در بازی  عشق عاقبت سوخته ام
من كه هر دم سوخته ام در غم تو
عاقبت جان بدهم در ره تو

بوی محبت

" بنویسید به دیوار سکوت:عشق سرمایه هر انسان است/ بنشانید به لب حرف قشنگ/حرف بد وسوسه شیطان است/ و بدانید که فردا دیر است/و اگر غصه بیاید امروز/ تا همیشه دلتان در گیر است/ پس بسازید رهی را که کنون/تا ابد سوی صداقت برود/و بکارید به هر خانه گلی/ که فقط بوی محبت بدهد "

این شب ها

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

همیشه به یاد داشته باش

همیشه به یاد داشته باش:....
از آنچه هستی شادمان باش....
و به خاطر آنچه داری شکرگذار.....
 
 
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا ...
بـی نظـم چیـده باشـد !

عشق

كاش قلبم    درد  پنهانی     نداشت
چهره ام  هرگز     پریشانی  نداشت
كاش برگه های   آخر   تقویم عشق
خبر   از   یك  روز   بارانی   نداشت
كاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود   و   قربانی نداشت
كاش   میشد عشق را  تفسیر كرد
دست  و  پای    عشق را زنجیر كرد

بگذار بگریم

بگذار دخترک زیبای گیسو بافته ای شوم
در سوگ مرگ مادری جوان بگریم

بگذار پسرک بانمک وخواستنی شوم
در سوگ پدری راد مرد و باغیرت بگریم

بگذار برادری با وفا و باهمت شوم
در سوگ خواهر زیبای خفته در خاک بگریم

بگذار خواهر شکسته بالی شوم
در سوگ برادر دلسوز به خواهر خود بگریم

بگذار که من فرهاد کوه کنی شوم
در سوگ یار شیرین لب سرو قامتم بگریم

بگذار نوعروس سرمه چشمی شوم
در سوگ داماد حجله در خاکم بگریم

بگذار تا مادر دلسوخته ای شوم
در سوگ طفل سیر نشده ز شیرم بگریم

بگذار پدری در آرزوی دامادی پسر شوم
در سوگ مرگ پسر چهل روزه ام بگریم

بگذار بگریم

بگذار ایرانی نوشته در تاریخ شوم
در سوگ دردی که به آذربایجان رسیده بگریم

بگذار انسان دردآشنا و درد دیده شوم
در سوگ انسان ورزقان و اهرو هریس بگریم

بگذار بگریم


(سروده علی اصغر احتشامی راد)

منو دوباره خواب کن

درگیر رویای توام
منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت
تو منو انتخاب کن
دلت از آرزوی من
انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من
چشمات بی اثر نبود
خواستم بهت چیزی نگم
تا با چشام خواهش کنم
درارو بستم روت تا
احساس آرامش کنم
باور نمیکنم ولی
انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری
اصرار من بی فایده است
هر کاری میکنه دلم
تا بغضمو پنهون کنه
چی میتونه فکر تو رو
از سر من بیرون کنه
یا داغ رو دلم بذار
یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه
یکم قانعم نکن
خواستم بهت چیزی نگم
تا با چشام خواهش کنم
درارو بستم روت تا
احساس آرامش کنم
باور نمیکنم ولی
انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری
اصرار من بی فایده است