سرم را بگذار و یک درآغوش من گریه کن
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
سرم را بگذار و یک درآغوش من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ ساعت 17:31 توسط توحید
|