سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گران‎جانی خویشم
بشکسته‌تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده‎دل از خویشم و زندانی خویشم
هرچند امین بسته دنیا نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم 

من موجم و سرگرم پریشانی خویشم
حیران سواد خط پیشانی خویشم
با آن‎که بهار است و هوا مشک‌فشان است
در دام هوس ماندم و زندانی خویشم
بگذار که با جوهر اشکم بنویسم
ای نفس! در این دایره قربانی خویشم
در ساحل آرام رضا از سر تسلیم
من خانه به دوش دل طوفانی خویشم
تا سر بگذارم به غبار قدم دوست
بی‌تاب‌تر از دیده بارانی خویشم
من ذره ناچیزم و در چشمه خورشید
حیرت‎زده از آینه‎گردانی خویشم
گر قسمت من بخت غزالی نشد، اما
دلخوش به همین شور غزلخوانی خویشم
تا بر سر مکن سایه این چتر بهشتی است
آسوده‎دل از بی‌سر و سامانی خویشم
پایان غزل مصرع زیبای امین است
دلبسته یاران خراسانی خویشم