گاهی باید تغییر را پذیرفت و وقتی می گویی باید یعنی حق انتخابی نداری!!!

ومن پذیرفتم...اگرچه تلخ ...اگرچه سخت...ولی پذیرفتم.

گویا تمام سلولهای وجودم مقاومت میکنندو این منم که در اوج اطمینانی صوری آنهارا به

آرامش دعوت می کنم

افسار زندگی ام را دادم به دست ندای درونم و می دانم که در کار او ضریب اشتباه صفراست

اگراینگونه نبود که کودک درونم اینچنین قهقهه سر نمی داد ویا ریه هایم چنین اکسیژن را

نمی بلعیدند....

قطب نمای درونم هم اکنون به سمت تغییر جهت گرفته می دانم اگرغیر این بروم به

نا آرامی محکوم خواهم شد.

دارم مقدمات این تغییر را فراهم می کنم واقرار می کنم که هیچ وقت اینچنین مشتاق تغییر

نبودم.

وفانوس امیدی که از بهار به بعد شعله ورتر شد مسیر این تغییر را هموارتر کرد!!!!!!

می روم این بار با قدم هایی از جنس آمیزه ای از عشق وشهامت...خدایا کمکم کن..